دومین پائیز زندگیت
آنیسای ناز مامان
خوب فصل تابستون تموم شد و دومین پائیز زندگیت رو داری تجربه میکنی .کل روز به غیر از مواقعی که تو خواب ناز هستی یکسره تو خونه راه میری و خنده های پشت سر هم نشون میده که از این بابت کلی خوشحالی .خوب طبیعی هم هست چون توانایی و محدوده برای ریخت و پاش و شیطونیت زیاد شده . البته این رو هم بگم که منم شکایتی از این موضوع ندارم و روزی صد بار هم کشوها رو خالی کنی جمع میکنم . فکر کنم خدا به مامان یه صبر بالقوه داده . دو تا کلمه جدید یاد گرفتی که وقتی میگی من و بابا امیر ضعف می کنیم برات معلومه خیلی شیرین زبون میشی قربونت برم من وقتی میگم هاپو چی میگه زودی میگی آپ آپ و وقتی گربه بالای یخچال رو میبینی با تمام وجود میگی پیشییییییییییییییی و کلمه رو میکشی
ووووووووو وقتی میگیم آنی دماغت کو با شدت و تند تند نفس میکشی
و تازگی ها یاد گرفتی برا من عصبانی میشی
وقتی چیزی رو ازت میگیرم یا میخوام کمی تند باهات برخورد بکنم خودت رو محکم میندازی زمین و پاهات رو میکوبی و شروع میکنی به اِ اِ گفتن
.اول خیلی ناراحت شدم
ولی بعد که کمی تحقیق کردم دیدم طبیعیه و راههای برخورد با این وضعیت رو یاد گرفتم که ایشالله تاثیر میزاره . از هر کجا که صدای آهنگ بیاد زود دستای نازت رو میبری بالا و نانای میکنی و به زبون خودت آهنگ رو زمزمه میکنی 
گوشی تلفن یا موبایل رو بر می داری و به صورت مدٌ دار میگی اَاَ ددییی .
خاله سولی و دختر خاله ها برگشتن تهران و باز هم ما رو دلتنگ خودشون کردن ولی تو این مدت که برای تولد شما اومده بودن کلی خوش گذشت . هفته پیش با هم رفتیم پارک و جیگرم اولین بار تاب سواری رو تجربه کرد .
برام خیلی جالب بود که اصلا نترسیدی و بعد از کلی تاب بازی وقتی زمان رفتن رسید کلی گریه کردی .
وقتی دستامو باز می کنم و میگم بیا بغلم با سرعت میدوی و خودت رو میندازی تو بغلم یعنی اون لحظه خدا میدونه چطور جلوی خودمو می گیرم تا محکم گازت نگیرم.![]()
این روزا احساس می کنم یه جورایی اصلا دوست نداری تنها بمونی هر کجا میرم هر چقدر هم که مشغول باشی میای دنبالم یا شب وقتی میزارم تو تخت خودت نصفه شب چهار دست و پا میای و خودت رو میندازی روی دستم و وقتی بغلت می کنم می خوابی .میترسم این وابستگی بیشتر بشه .نمی دونم چیکار کنم . خوابت هم خیلی سبک شده تند تند بلند میشی و مجبورم بندازم رو پام تا بخوابی در نتیجه این روزا کلا خیلی بی خوابم . امروز یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم نشستی و نانای می کنی می دونی با صدای چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ صدای ازان مسجد
. با بابا امیر کلی خندیدم و خوابوندن شما تا 7 صبح طول کشید .فک کن حالت چه خوب بود و بازی میکردی که یادت رفته بود کله سحره
خلاصه هر روز که میگذره کلی تغییر میکنی بزرگ میشی و این موضوع بعد یکسالگی سرعت بیشتری گرفته .
گل مامانی عاشقتم خیلی خیلی خیلی زیاد.




دومین پائیز زندگیت
